تبليغاتX
زندگی آن جشنی نيست که ارزويش را داشتی×2

زندگی آن جشنی نيست که ارزويش را داشتی×2

ولی حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زيبا برقص - وبلاگ جدید آیدا

یادته یه روزی بهت میگفتم که :

یه روزی سر راه تو رو میگیرم ... میگم اگه بخوای ! جلوی پاهات میمیرم ...

نمیخوام بدونم میری از پیشم ... این دارم از ته قلبم میگم ...

 

ولی میدونی الان میخوام چی کار کنم ؟؟؟ میخوام بهت بگم که :

صد هزار آرزو من دارم پیش رو ... تو ببین چه ساده ازم بردی آبرو ...

نمیخوام دیگه جلوی تو رو بگیرم ... میگم برو گم شو ! دیگه تو رو نبینم ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 23:2  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

 موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
 او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
 مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:47  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.


حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!


پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 18:27  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

دستم اصلا به نوشتن نميره كه يه دختر هفده ساله ميره دنباله سقط بچه ...

اگه توصيفاتم به جهنم ميكنه صدق ، به من چه ...

حاصل هوسش يه جنين مرده ...

خون بچه شو مثل يه گرگ دريده خورده ...

جنيني بي گناه كه رنگ خيابون هاي شهرمو نديده مرده ...

گناه رو از سر خودت وا كن و بگو : اهريمن شريك جرمه ...

 

خسته شدم ...از خودم ...از همه چيز ...از اين همه نا اميدي ... از غم و غصه ... از دنيا ... از زندگي ... *

قاطي كردم ...

كم آوردم ...

هنگ كردم ...

 

آهاي دنيا ... با توام ... چرا اينجوري شدي ؟؟؟ چرا انقدر كثيف شدي ؟؟؟

آهاي زندگي ... تو ديگه چرا ؟؟؟ واسه چي انقدر سخت شدي ؟؟؟ انقدر پيچيده شدي ؟؟؟

آهاي خدا ... چرا كمك نمي كني ؟ چرا من و امثال من رو ول كردي ؟ واسه چي بي خيال من شدي ؟ يعني ديگه دوستم نداري ؟ **

چرا يه عده ميخوان خودكشي كنن ؟؟؟ از زندگي خسته شدن ؟؟؟ هدفي ندارن ؟؟؟ اميد و انگيزه اي واسه فرداشون ندارن ؟؟؟ چرا بايد اينجوري بشن ؟؟؟

 

 پاورقي :

قرار بود توي اين بلاگ ديگه حرف از نااميدي و ... نزنم ، ولي اين ها نااميدي نيستن ... خستگيه ... واقعيته ...

* منظورم خودكشي نيست ...

** كفر نميگم ...

 

بانوي موسيقي و گل ، آدرس ايميلت رو واسم كامنت بذار ، چون آيديم هك شده ... كارت دارم !!! ممنونم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 12:25  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ، گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ، همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:51  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

۳..۲...۱...فووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووت !!!

birthday

خاله رویا جونم . تولدت مبارک ... امیدوارم تا ۱۲۰ سالگی در کنار عمو فرهاد و دو تا دختر گلتون سلامت و زنده باشین !!!

خیلی دلم براتون تنگ شده !!!

دوست دارم به زودی ببینمتون ... دوستتون دارم سبد سبد ... آیدا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:37  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

aida & ZOPPINI

 

روزي فکر ميکردم اگر او را با غريبه اي ببينم شهر را به آتش ميکشم

ولي

 امروز حاضر نيستم کبريتي روشن کنم تا ببينم او کجاس

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 21:30  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

یک روز یک زن و مرد ماشینشون با هم تصادف بدی می کنه
بطوریکه ماشین
هردوشون بشدت آسیب میبینه
ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می
برند
وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون
میان
اون خانم بر میگرده میگه آه چه جالب شما مرد هستید
ببینید چه
بروز ماشینامون اومده
همه چیز داغون شده ولی ما سالم هستیم
این باید
نشونه ای از طرف خدا باشه که اینطوری با هم ملاقات کنیم
و زندگی مشترکی رو
با صلح و صفا آغاز کنیم !
مرد با هیجان پاسخ میگه:"بله کاملا" با شما
موافقم
این باید نشونه ای از طرف خدا باشه
"بعد اون زن ادامه می ده و می
گه :"ببین یک معجزه دیگه.
ماشین من کاملا" داغون شده ولی این شیشه مشروب
سالمه
مطمئنا" خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه
تا ما این تصادف
خوش یمن رو جشن بگیریم
بعد زن بطری رو به مرد میده
مرد سرش رو به علامت
تصدیق تکان میده و درب بطری رو باز می کنه
و نصف شیشه مشروب رو می
نوشه
بعد بطری رو برمی گردونه به زن
زن درب بطری رو می بنده و شیشه رو
برمی گردونه به مرد
مرد می گه شما نمی نوشید؟!
زن در جواب می گه : نه
.
فکر می کنم باید منتظر پلیس بشم
......

نتیجه اخلاقی بعهده خواننده میباشد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 10:54  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

السلام علیک دوستان خوبم ... خواننده های وبلاگم ... همه و همه ... کسانی که توی این مدتی که نبودم واسم کامنت میذاشتن ... دستتون درد نکنه ...

نمی خواستم این پست رو الان و اینجا بنویسم ... ولی گفتم شاید با خودتون فکر کنید که آیدا حیرانی فوت کرده ... یا شهید شده ... مفقود چی ؟ ( راجع بهش فکر نکرده بودین ؟؟؟ )

راستش یه بار هم یه پست درباره ی فال و فالی که یکی از دوستام واسم گرفته بود . نوشتم ولی موقعی که اومدم ثبتش کنم . بلاگفا Erorr داد و متن پستم هم پرید !!!!

با امتحانهای مدرسه چیکار می کنید ؟ وای پس فردا ریاضی داریم !! اونم کشوری !!! خدا رحم کنه !!! (موژان درکم می کنه در این مورد ... راستی موژان جونم حالت خوبه ؟؟؟ )

بانوی گل و موسیقی ، اپتیمیست عزیز ، اعتبار گوشی تموم شده و به خاطر همین اس.ام.اس نمیدم... (یه وقت فکر نکیند من بی معرفتم !!! )

عمو فرهاد و خاله رویا ... خوبین ؟ می دونید دلم براتون چقدر شده ؟؟؟ برای شما و دو تا دختراتون (مریم و دریا) ... اولش دلم انقدر بود => (                         ،                         ) بعد الان شده انقدر => (،)

عمو فرشید هم که حداقل ماهی یه بار می بینمشون ... نهایت بی انصافیه ... برای اون نهال و نوید و ناصر و پیمان و فرناز جونم که خیلی خیلی تنگ شده !!!

عمو رضا و آزاده جونم که خیلی باحالن ... مثل دو تا کبوتر عاشق !!! (الان عمو رضا منو میکشه ! ) باشه نمیگم دیگه ... استقلال سوراخه !!!! ولی براتون آرزوی موفقیت می کنم !!!

عمو فرید و ناهید خانوم و دو تا پسرشون هم تنگ شده دلم !!!

حالا عموها تموم شدن و نوبت به خانواده می رسه !!!

اول بابا فریبرز که دوستش دارم و به هیچکی نمیدمش !!! (حواستون باشه)

بعد مامان شهلا که ... مرسی !!!

آخر هم اون دو تا آنتن BBC & CNN (شوخی کردم) ... این روزا مشغول تحصیل هستن جون خودشون!!!

حالا دوستای خوبم :

دیوونه : که دیوونشم !!!

اپتیمیست و بانو جونم که خبری ندارم ازشون !!!

جناب آقای هاشمی ، یه دوست ، سپیده جونم و بابک جون سپیده ، آقای رضا حبیبی. آیدا جونم و Nobody و غریبه ی عزیز ... خیلی ممنونم که با حضورتون در وبلاگم باعث امید من میشد (چه جمله ای)

فقط برام کامنت بذارین و بگید حالتون چطوره ؟؟؟ دلم براتون تنگ شده !!! یه سوال : هرکسی تاریخ تولدش رو هم بگه لطفا !!!

 

ممنونم ( آیدا )

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 22:13  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  | 

دیروز سمنو ی نذری می پختن توی حیاطمون ... منم دوستام و ناظمون رو دعوت کردن که بیان ...

اولش آیدا اومد ... ۲ ساعتی بود وقتی می خواست بره آیدا ( یکی دیگه ) و یلدا ( خواهران دو قلو ) اومدن ... هنوز تو کوچه بودن که بهناز و صالحه هم اومدن ... وقتی داشتیم از پله ها می رفتیم بالا دیدیم که مهسا و پریسا هم اومدن ... شدن ۷ تا.

اتاق من هم شلوغ ... اصلا جا نبود ... به زور جا شدیم ... اول آیدا رفت ... بعد آیدا و یلدا و آخر سر هم بهناز و صالحه رفتن ..

ولی پریسا و مهسا موندن .... قرار گذاشته بودن که تا ساعت ۴ صبح اینجا باشن ...

بعد از ظهر هم خانم بابایی با ستاره (دخترش) اومدن ... مهسا و شادی شروع کردن به پاچه خواری .... ای ! پاچه خوارها !

شب هم موقع خواب ... با یکی از دوستای خوب خوبم تلفنی حرف زدم ... بعدش همه میدونن که من موقع خواب سگ میشم ... مهسا شروع کردن به مسخره بازی و با صدای بلند خندیدن .... آخر داد زدم سرش و خوابیدم ... تازه ساعت ۴ ساعت بلند شدن رفتن خونه شون ...

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:59  توسط دختر متولد بهمن × آیدا  |